رادینرادین، تا این لحظه: 15 سال و 2 ماه و 5 روز سن داره

وبلاگ آقای نی نی

خیلی

1394/10/15 13:19
نویسنده : we
967 بازدید
اشتراک گذاری

خیلی....

خیلی وقته اینجا چیزی ننوشتم . انگار روزهای سخت ، صفحه تو رو بیشتر باز می کردم . روزهای سخت همچنان وجود دارند اما ، شاید تعبیر من از سختی عوض شده . شاید هم روزهای گذشته وزن و سنگینی خودش رو برام از دست داده . نمی دونم . اما 4 سالگی روزهای خوبیه برای ما . از اون مدل روزها که گاهی با خودم می گم کاش کاش کاش هر سه تاییمون همیشه توی همین لحظه می موندیم . تو همینقدر شیرین زبون ، متفکر با منطق خاص خودت و پر از انرژی و از همه مهمتر همیشه کنار من و بابا ، همیشه دستای گرد گوشتی ات توی دستهای من ،  و من هر وقت که دلم می خواد بغلت کنم و گونه هاتو یک میلیون بار ببوسم.اما انگار همه قوانین به دست ما عوض نخواهند شد . من خیلی قوانین رو نقض می کنم . مهمونی دوست ندارم ( نمی رم ) . توی تلویزیون با برنامه های عزاداری و اخبار حال نمی کنم (نگاه نمی کنم ) ، از بوی ماهی خوشم نمی آد (نمی پزم ). کار اداره رو دوست دارم ( می رم ). اما ....اینها قوانین کوچیکی هستن که به دست من عوض می شن. ولی یه چیزهایی هست مثل فرآیند بزرگ شدن ، پیر شدن ، و هزار مدل دیگه  که انگاریک قانون نانوشته اس و من فقط می تونم کمی کیفیت اونو تغییر بدم اما آنها از راه خواهند رسید.

نمی دونم اینجا از شیرین زبونیهات بنویسم یا از اتفاقات مختلف که پیش اومده . زمان زیادی اینجا ننوشتم و کنار هم گذاشتن روزهای مختلف توی یک نوشته خلاصه خیلی هم آسون به نظر نمی رسه .

خونه رو عوض کردیم . به قول تو از خونه سیاهه اومدیم خونه سفیده . اینجا توی اتاقت تلویزیون گذاشتم ( مطمئنا به ظاهر کار خوبی نیست) ، اما مامان تو می دونست نتیجه این کار چیه ! یک شب رفتی توی اتاقت بخوابی . تصمیم تو برای جدا شدن از ما  و دلتنگی ام از این که نصفه شب دیگه دستهات توی دستای من نباشه ،باعث شد اون شب با بغض بخوابم و فک کنم که تو داری مستقل می شی. و این فاصله بین ما مثل یک قانون نانوشته و قطعی ، اجتناب ناپذیر خواهد بود . حساب کردم که کی مدرسه می ری و من کی دومین جدایی مهم رو تجربه می کنم . و کی ازدواج خواهی کرد !!!!!!!! شاید یک روز مامان من هم به این موضوعات با بغض فکر کرده ( فک نکنم بتونم این سوالو از مامانم بپرسم ).

مهدکودک بازی ژینو رو با کمی غصه می ری و باباسن و خاله مینو توی این قسمت خیلی خیلی با تو همکاری می کنن. و من بیشتر حدس می زنم قسمت خوردن چاشت برات جذابه و بس.

توی خونه مثل یک آدم کوچولوی بامزه برای خدمتگزاری آماده ای ، برای این که آرد و بکینگ پودرو الک کنی تا من توی کیک بریزیم و البته با وجود محاسبات دقیق من ، نصفشو روی زمین و لباسات پخش و پلا می کنی

گاهی خونه رو به تقلید از من جارو بزنی و البته گاها بپرسی که کمک نمی خوای؟؟؟ و من عاشق این روحیه همکاری تو هستم . مثلا همین دیشب که توی دستشویی بودم و غرق در افکارخودم ....یه دفعه درب دستشویی زده شد : تق تق سکوت

من : بله ؟؟؟

تو : مامان کمک نمی خوای ؟؟ هر وقت کمک لازم داشتی به من بگو خجالت

و البته که وقتی توی جمع حاضر می شیم ، تو حتما ثابت می کنی که یک آدم کوچولوی فوق العاده بامزه هستی .مثلا توی مهمونی عمه ها و خاله و دایی و فک و فامیل و در مقابل چشمان تیزبین خانومهای فامیل ، کلاهتو در تمام مدت مهمونی تا روی چشمهات پایین می کشی و به لنگ من می چسبی

یا وقتی توی یک فروشگاه خاص ، من مثل یک خانوم خیلی باکلاس ، آروم و مودبانه رفتار می کنم و کنترل تمام حرکات و نوع پوششم رو دارم ، تو در بدو ورود قیافه ات رو کج می کنی و ادای یک پسر خل و چل رو در می آری و با تهدید من کنار گوشهات که : آدم باش وگرنه بریم خونه دوچرخه ات رو ازت می گیرم ....تو ، وسط فروشگاه خاص ، دراز می کشی و نهایتا که تهدید ات من ، کارگر بیفته به من و بابا مشت و لگد می زنی و البته که قیافه ات رو سیاستمدارانه کج و کوله نگه می داری و همچنان نقش یه خل واقعی رو بازی می کنی . و بعد وقتی که از فروشگاه بیرون می آیم تو می شی دوباره یک آدم کوچولوی دوست داشتنی و تمام دقیقه های گذشته رو در حالی که فراموش  کردی می پرسی: این جایزه ما چی شد ؟؟
یا وقتی تمام دو سه هفته گذشته همه رو خونه مون دعوت کردی و من تمام مدت ، در آشپزخونه موندم

و یا اصلا ولش کن یاد وقتی می افتم که می پرسی : خوبی همسرم ؟ و من با خنده میگم عالیم ، در حالی که معنی کلمه (همسرم ) رو نمی دونی

یا وقتی که ازت می پرسم قلبت کجاس و تو معده ات رو نشون می دی و وقتی می گم معده ات کجاس ؟ دستت سمت کلیه هاتو نشونه می گیره . و یا مرتبا می گی 1-2-7 و من واقعا نمی فهمم منو فیلم کردی یا جدی جدی این اعداد توی مغز تو به ترتیب جا نمی گیرن.

یا موقعی که می خوای تیز بازی در بیاری و بهم می گی : تو جایزه نمی خوای ؟؟

-چرا ! خیلی دوست دارم

-خوب ! پس اسباب بازیهای منو بریز توی سبد و این کاغذهایی که ریختم رو جمع کن تا به بابا بگم برات جایزه بخره .

یا وقتی حالت بده و نصفه شبی من و بابا مجبور می شیم شال وکلاه کنیم و توی خیابونهای تاریک و خلوت به گاز تو رو به اولین کلینیک کودکان برسونیم و  منتظر دکتر باشیم در حالی که هیچ کس به جز ما و منشی و یک آقای چاق اونجا نیست و تو توی اون خلوتی یه دفعه سکوتو بشکنی و و در حالی که به آقای چاق اشاره می کنی  ( تنها دو پای موجود در کلینیک !) بلند بگی : این آقاهه چقده گنده بکه !!!!! و تو با تمام کوچولوییت برای ما یک نصفه شب پرخاطره بسازی.

و البته تمام اون وقتهایی که به حرفت گوش نمی دیم و تو تهدید می کنی : بد می بینی ها !!!

آره جان شیرین من و بابا. وقتی یه آدم کوچولو مثل تو ، توی خونه باشه هیچ وقت حوصله ما سر نمی ره . اما خونه مامانی که می رم ، اتاق خالی بابا و خودم ....باغچه های رنگ باخته و سکوووووت باعث می شه از خودم بپرسم یعنی ما 5 تا خواهر و برادر بودیم توی این خونه و بین  این درو دیوارهای ساکت؟ و فک کنم که قانون زندگی با تمام شیرینی هاش ، برای مادر و پدرهای پیر تنها شاید تلخ باشه.

 

 

 

پسندها (2)

نظرات (8)

مهدیه مامان تبسم
16 دی 94 10:40
سلام دوستای عزیزم ... لطفا کد 18رو به شماره 1000891010 ارسال کنن تا با زیاد شدن رای ها شانسمون برای برنده شدن بیشتر بشه ممنون
aylar
16 دی 94 11:33
سلام خوشحال میشم به من هم سر بزنید و در کانال تلگرام و پیج اینستاگرامم عضو بشید فعالیتم در زمینه ی طراحی تم تولد،بروشور،تقویم و... برای کودکان و بزرگسالان هست در ضمن ارتباط از طریق وبلاگم هم امکان پذیره channel: @aylardesign موفق باشید
زهرا
16 دی 94 12:32
یکی یه دستمال بده به من
دختــر بابا
16 دی 94 15:19
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ ۞*•.¸¸.•*´`*•.¸¸.•*´`*•.¸¸.•*´`*•.¸¸.•**´`*•.¸¸.*´`*•.¸¸. ................ ۞۞۞۞۞۞۞۞۞۞۞۞۞۞۞۞۞۞۞ ..................... ۞۞۞۞۞۞۞۞۞۞۞۞۞۞۞۞ ........................... ۞۞۞۞۞۞۞۞۞۞۞ ................................... ۞۞۞۞۞۞۞ ۞•۩▓۩▬►♥•۩▓۩▬►♥•۩▓۩▬►♥*•۩▓۩▬►♥•۩▓۩▬►♥*•۩▓ ۞*زیــبا ترین درود و سلام دوسـت عزیز. وپ زیـــبای داری مـــوفــق باشیــداگر ۞*اگر خــــواســــتی بمـــن ســـر بــــزن منتظــــــر حضـــــــور سبـــزت هستم ۞•۩▓۩▬►♥•۩▓۩▬►♥•۩▓۩▬►♥*•۩▓۩▬►♥•۩▓۩▬►♥*•۩▓ ................................... ۞۞۞۞۞۞۞ ........................... ۞۞۞۞۞۞۞۞۞۞۞ ..................... ۞۞۞۞۞۞۞۞۞۞۞۞۞۞۞۞ ................ ۞۞۞۞۞۞۞۞۞۞۞۞۞۞۞۞۞۞۞ ۞*•.¸¸.•*´`*•.¸¸.•*´`*•.¸¸.•*´`*•.¸¸.•**´`*•.¸¸.*´`*•.¸¸.
کیان
28 دی 94 12:11
خاله خیلی وقت بود نبوددا چه خوب شد که آمدید نا امید شده بودم نزدیک بود از لیست فرندام پاکتون کنم
مامان ساراجون
13 بهمن 94 9:07
سلام به مریم جون و رادین گلم وقتی دست نوشته های قشنگ ات رو می خوندم و تصور میکردم شکل های رادین رو ازته دل می خندیدم وقتی موضوع آقای چاق و کمک توی دستشویی رو خوندم کلی خندیدم ممنونم خیلی وقت بود از ته دل نخندیده بودم
مامان مریم
25 بهمن 94 21:24
خوبه که بعد مدتها نوشتی... منم تنبل شدم.
مامان ساراجون
18 اسفند 94 9:31
سلام به مریم جون و رادین گلم این متن مانند بقیه متن ها واقعا زیبا و دوست داشتنی بود بارها و بارها خوندم باخودم توی تنهایی خودم خندیدم و گریه کردم چون من هم یه مادر هستم می دونم چه حسی داره یه مادر در مقابل فرزندانش طعم جدایی خیلی سخته خیلی سخت