خیلی
خیلی....
خیلی وقته اینجا چیزی ننوشتم . انگار روزهای سخت ، صفحه تو رو بیشتر باز می کردم . روزهای سخت همچنان وجود دارند اما ، شاید تعبیر من از سختی عوض شده . شاید هم روزهای گذشته وزن و سنگینی خودش رو برام از دست داده . نمی دونم . اما 4 سالگی روزهای خوبیه برای ما . از اون مدل روزها که گاهی با خودم می گم کاش کاش کاش هر سه تاییمون همیشه توی همین لحظه می موندیم . تو همینقدر شیرین زبون ، متفکر با منطق خاص خودت و پر از انرژی و از همه مهمتر همیشه کنار من و بابا ، همیشه دستای گرد گوشتی ات توی دستهای من ، و من هر وقت که دلم می خواد بغلت کنم و گونه هاتو یک میلیون بار ببوسم.اما انگار همه قوانین به دست ما عوض نخواهند شد . من خیلی قوانین رو نقض می کنم . مهمونی دوست ندارم ( نمی رم ) . توی تلویزیون با برنامه های عزاداری و اخبار حال نمی کنم (نگاه نمی کنم ) ، از بوی ماهی خوشم نمی آد (نمی پزم ). کار اداره رو دوست دارم ( می رم ). اما ....اینها قوانین کوچیکی هستن که به دست من عوض می شن. ولی یه چیزهایی هست مثل فرآیند بزرگ شدن ، پیر شدن ، و هزار مدل دیگه که انگاریک قانون نانوشته اس و من فقط می تونم کمی کیفیت اونو تغییر بدم اما آنها از راه خواهند رسید.
نمی دونم اینجا از شیرین زبونیهات بنویسم یا از اتفاقات مختلف که پیش اومده . زمان زیادی اینجا ننوشتم و کنار هم گذاشتن روزهای مختلف توی یک نوشته خلاصه خیلی هم آسون به نظر نمی رسه .
خونه رو عوض کردیم . به قول تو از خونه سیاهه اومدیم خونه سفیده . اینجا توی اتاقت تلویزیون گذاشتم ( مطمئنا به ظاهر کار خوبی نیست) ، اما مامان تو می دونست نتیجه این کار چیه ! یک شب رفتی توی اتاقت بخوابی . تصمیم تو برای جدا شدن از ما و دلتنگی ام از این که نصفه شب دیگه دستهات توی دستای من نباشه ،باعث شد اون شب با بغض بخوابم و فک کنم که تو داری مستقل می شی. و این فاصله بین ما مثل یک قانون نانوشته و قطعی ، اجتناب ناپذیر خواهد بود . حساب کردم که کی مدرسه می ری و من کی دومین جدایی مهم رو تجربه می کنم . و کی ازدواج خواهی کرد !!!!!!!! شاید یک روز مامان من هم به این موضوعات با بغض فکر کرده ( فک نکنم بتونم این سوالو از مامانم بپرسم ).
مهدکودک بازی ژینو رو با کمی غصه می ری و باباسن و خاله مینو توی این قسمت خیلی خیلی با تو همکاری می کنن. و من بیشتر حدس می زنم قسمت خوردن چاشت برات جذابه و بس.
توی خونه مثل یک آدم کوچولوی بامزه برای خدمتگزاری آماده ای ، برای این که آرد و بکینگ پودرو الک کنی تا من توی کیک بریزیم و البته با وجود محاسبات دقیق من ، نصفشو روی زمین و لباسات پخش و پلا می کنی
گاهی خونه رو به تقلید از من جارو بزنی و البته گاها بپرسی که کمک نمی خوای؟؟؟ و من عاشق این روحیه همکاری تو هستم . مثلا همین دیشب که توی دستشویی بودم و غرق در افکارخودم ....یه دفعه درب دستشویی زده شد : تق تق 
من : بله ؟؟؟
تو : مامان کمک نمی خوای ؟؟ هر وقت کمک لازم داشتی به من بگو 
و البته که وقتی توی جمع حاضر می شیم ، تو حتما ثابت می کنی که یک آدم کوچولوی فوق العاده بامزه هستی .مثلا توی مهمونی عمه ها و خاله و دایی و فک و فامیل و در مقابل چشمان تیزبین خانومهای فامیل ، کلاهتو در تمام مدت مهمونی تا روی چشمهات پایین می کشی و به لنگ من می چسبی
یا وقتی توی یک فروشگاه خاص ، من مثل یک خانوم خیلی باکلاس ، آروم و مودبانه رفتار می کنم و کنترل تمام حرکات و نوع پوششم رو دارم ، تو در بدو ورود قیافه ات رو کج می کنی و ادای یک پسر خل و چل رو در می آری و با تهدید من کنار گوشهات که : آدم باش وگرنه بریم خونه دوچرخه ات رو ازت می گیرم ....تو ، وسط فروشگاه خاص ، دراز می کشی و نهایتا که تهدید ات من ، کارگر بیفته به من و بابا مشت و لگد می زنی و البته که قیافه ات رو سیاستمدارانه کج و کوله نگه می داری و همچنان نقش یه خل واقعی رو بازی می کنی . و بعد وقتی که از فروشگاه بیرون می آیم تو می شی دوباره یک آدم کوچولوی دوست داشتنی و تمام دقیقه های گذشته رو در حالی که فراموش کردی می پرسی: این جایزه ما چی شد ؟؟
یا وقتی تمام دو سه هفته گذشته همه رو خونه مون دعوت کردی و من تمام مدت ، در آشپزخونه موندم
و یا اصلا ولش کن یاد وقتی می افتم که می پرسی : خوبی همسرم ؟ و من با خنده میگم عالیم ، در حالی که معنی کلمه (همسرم ) رو نمی دونی
یا وقتی که ازت می پرسم قلبت کجاس و تو معده ات رو نشون می دی و وقتی می گم معده ات کجاس ؟ دستت سمت کلیه هاتو نشونه می گیره . و یا مرتبا می گی 1-2-7 و من واقعا نمی فهمم منو فیلم کردی یا جدی جدی این اعداد توی مغز تو به ترتیب جا نمی گیرن.
یا موقعی که می خوای تیز بازی در بیاری و بهم می گی : تو جایزه نمی خوای ؟؟
-چرا ! خیلی دوست دارم
-خوب ! پس اسباب بازیهای منو بریز توی سبد و این کاغذهایی که ریختم رو جمع کن تا به بابا بگم برات جایزه بخره .
یا وقتی حالت بده و نصفه شبی من و بابا مجبور می شیم شال وکلاه کنیم و توی خیابونهای تاریک و خلوت به گاز تو رو به اولین کلینیک کودکان برسونیم و منتظر دکتر باشیم در حالی که هیچ کس به جز ما و منشی و یک آقای چاق اونجا نیست و تو توی اون خلوتی یه دفعه سکوتو بشکنی و و در حالی که به آقای چاق اشاره می کنی ( تنها دو پای موجود در کلینیک !) بلند بگی : این آقاهه چقده گنده بکه !!!!! و تو با تمام کوچولوییت برای ما یک نصفه شب پرخاطره بسازی.
و البته تمام اون وقتهایی که به حرفت گوش نمی دیم و تو تهدید می کنی : بد می بینی ها !!!
آره جان شیرین من و بابا. وقتی یه آدم کوچولو مثل تو ، توی خونه باشه هیچ وقت حوصله ما سر نمی ره . اما خونه مامانی که می رم ، اتاق خالی بابا و خودم ....باغچه های رنگ باخته و سکوووووت باعث می شه از خودم بپرسم یعنی ما 5 تا خواهر و برادر بودیم توی این خونه و بین این درو دیوارهای ساکت؟ و فک کنم که قانون زندگی با تمام شیرینی هاش ، برای مادر و پدرهای پیر تنها شاید تلخ باشه.


خیلی 

